X
تبلیغات
قونیه - زندگینامه مولانا

قونیه

تصوف*مولانا* شمس تبريزي*سماع*قمار عاشقانه*اخبار مولانا*عكس قونيه

زندگینامه مولانا

 

                                   زندگينامه مولانا

 

مولاناجلال الدین محمدبن سلطان العلماء بهاءالدین محمد بن  حسین احمد خطیبی بکری بلخی در پاییز  ۶۰۴ در ششم ربیع الاول در شهری که هم اکنون مزار شریف نام دارد و در آن زمان بلخ نامیده میشد چشم به جهان گشود.

پدر مولانا سلطان العلما  بهاء الدین محمد  متولد ۵۴۳ از عالمان و خطیبان بزرگ و منتفذ و از بزرگان مشایخ صوفیه در اواخر قرن ششم و اوایل قرن هفتم و نزد نجم الدین کبری که خود پرورش یافته عطار نیشابوری وصاحب فرقه کبرویه بودتربیت یافت مواعظ اورا آنچنان که نوشته اند اکنون در دو مجلد موجود است و صاحب کتاب معروف معارف است که مجموعه ییست از مجالس او.هم چنین عبدالرحمان جامی در اثار منثور خود نوشته :که مادر بهاء الدین دختر سلطان علاء الدین محمد خوارزمشاه بوده است و به همین دلیل او را بهاء الدین ولد مینامیدند و. اما از وی نیز نقل قول است که در خواب پیامبر لقب سلطان العلماء را به بهاء الدین داده که از القاب دیگر بهاء الدین محمد است.به هر شکل مولانا در دامان چنین خاندانی بزرگ شده است و پرورش یافته. 

در احوال مولانا و در مورد اجداد او نوشته اند که نسب او به ابوبکر صدیق خلیفه نخست میرسد.واین را عبدالرحمان جامی نیز در همان اثر منثور خود نوشته است.

دوران نوجوانی مولانا در بلخ در افغانستان کنونی گذشت. ایام پر آشوبی بود. دوران سلطنت سلطان محمد خوارزمشاه بود. دورانی بود که یکی از بزرگترین متکلمان اسلامی یعنی امام فخر رازی می زیست. وخطیب مشهور و فوق العاده مورد توجه در هرات بود کسی بو که مورد احترام واعتنای تام سلطان بود.یکی از نکته ها که بعد ها در زندگی و در حیات عقلانی و روحانی مولانا تاثیر گذاشت. همان کلام فلسفی دینی بود که چنان عقلها میربود که چنان احترامها را به خود جذب می کرد و چنان مورد التفاط سلطان قرار میگرفت که پدر مولانا با امام فخر رازی برسر مهر نبود و چنان تفکر دین اندیشی و تکلم او را نمی پذیرفت و به همین دلیل گاه بر سر منبر بر روش او تعنه میزد واو را از راه سنت رسول الله بر کنار و دور می دید و شیوه صوفیان را در دین ورزی می پذیرفت و ترویج میکرد.

مهاجرت خاندان مولانا

گفته ان یکی از انگیزه ها ی مولانا وخانواده اش برای مهاجرت از بلخ یعنی از دیار  سلطنت سلطان محمد خوارزمشاه در سال 610(ه.ق) همین اختلاف رای بود که پدر مولانا با فخر رازی داشت.  هم عبدالرحمان مینویسد:

 "و چون وي را ظهوري تمام حاصل شد و مرجع خواص و عوام گشت جمعي از علماء چون امام فخرالدين رازي و غيره را بر وي عرق حسد بجنبيد. وي را به خروج به سلطان وقت متهم داشتند، وي را از شهر بلخ عذر خواستند. در آن وقت مولانا جلال الدين خردسال بود از راه بغداد به مکه توجه نمودند".

 اما این سخنان چنان قرینه به صحت نیست. دلایل تاریخی او را مورخان ذکر کرده اند.

مولانا تا دوازده سالگی در بلخ بود ودر کنار پدر می زیست و مقدمات علوم دینی را در این شهر فرا گرفت. در سال 616 ه.ق یعنی وقتی جلالدین محمد دوازده ساله بود و یک سال قبل از هجوم مغلان به ایران پدر جلال الدین به همراه خانوادهی خود از بلخ خارج شد. این سخن پذیرفتنی تر می نماید که احتمال حمله مغولان و تشویشی که در دلها افکنده بود خلق کثیری را به مهاجرت وا داشت. از جمله خاندان مولانا را . این خاندان از بلخ بیرون آمدند و از شرق ایران به طرف غرب ایران رفتند واز راه نیشابور از بغداد گذشتند وبه سفر حج رفتند و پس از گذاردن فریضه حج به شام واز آنجا به زنجان به پارهای از شهر ها که در ترکیه کنونی واقع است رسیدند و در آنجا به دلیل اینکه دور از مغولان بود و آرامشی که در آنجا بود رحل اقامت گزیدند وگفته اند که در مسیر و هنگامیکه از نیشابور عبور میکردند به صحبت شیخ فری الدین عطار نیشابوری رسیدند و شیخ کتاب اسرار نامه بوی داده و گفته اند که وقتی که چشمش به جلالدین افتاد با فرا ستیکه ویژه او بود به پدر مولانا گفت :این پسر را گرامی دار که زود یاشد که این پسر از نفس گرم آتش در سوختگان عالم نهد.

وبعید نیست که معتقدان ومریدان مولانا بعد از مشاهده مقامات او در دوران سالمندی چنین پیشگویی را در باره عهد خرد سالی او ساخته باشند.

ازدواج مولانا اقامت گزیدن در قونیه:

پس از اینکه فریضه حج گذارده شد وخاندان مولانا به شام و از آنجا به زنجان و البته گفته میشود که هفت سال نیز در الجزیره بوده اند که البته قرینه به صحت نیست. سپس به ملاطیه رفتند و درلارنده واقع در ترکیه کنونی اقامت گزیدند مولانا در آن شهر بزرگ شد و در همان جا با گوهر خاتون دختر لالا شرف الدین سمرقندی که از بزرگان صوفیه حنفیه بودند ازدواج کرد. و پس از اینکه پدر او بدعوت کیقباد سلجوقی  سلطان قونیه  تغییر محل اقامت داد و به قونیه رفت مولانا هم همراه با همسر خود به آن شهر رفت .

جلال الدین محمد در 24 یا 27 سالگی بسال 628 و یا   631 پدرش را از دست داد. پس از آنکه پدر مولانا درگذشت جلال الدین محمد به جای پدر بر مسند شیخ الاسلامی نشست. اما هنوز البته جلال الدین محمد بسیار جوان بود .و در عین اینکه خطیب جوان و چالاک و زبردست سخنگوی ماهری بود و در فقه و کلام تصوف دستی داشت همچنان راه بلندی در پیش داشت تا به مقام عالیتربرسد.

یکی از دوستان پدر مولانا یعنی برهان الدین ترمذی در همین ایام به قونیه آمد و جلال الدین مورد ارشاد و تربیت صوفیانه او قرار گرفت و به دستور او چله ها گرفت و ریاضت ها کشید و روح او از پاکی و پارسایی برخوردار شد به توصیه او جلاالدین به سوریه کنونی وبه دمشق سفر کرد . ودر آنجا در یکی از مدارس مدتی اقامت گزید  و به تحصیل علوم دینی و شرعی پرداخت.

چنان که میدانیم محی الدین عربی بزرگترین عارف نظری تاریخ اسلامی در همین سالها در دمشق میزیست (محی الدین عربی به سال 638 وفات کرد ) وهیچ بعید نمینماید با همه جستجوگری و چست وچابکی که داشت و هوش و نبوق فطری که در اوبود به جستجوی شخص بزرگی چون محی الدین وجود داشته باشد و طالب دیدار او شده باشد . هیچ جا در شرح کتابهای تاریخی موسقی شرحی از دیدار او شده باشد.وآنچه از دیدار آن جوان وآن پیر عارف است بنا به شرح روایات نا موسق و نا موید تاریخی می باشد.

پس از آنکه جلال الدین محمد هفت سال را در شام سپری کرد به شام بازگشت وبر مسند ارشاد نشست.در آن زمان او عمرش از سی سال درگذشته بود.و بدل به یک عالم پخته و مجرب شده بود. او در مدرسه ای در قونیه مشغول تدریس شد. و مقام افتاع نیز یافت.ودر قونیه به سمت شیخ الاسلامی نیز نائل آمد.وسخت مورد توجه امیران روزگار قرار گرفت.واز هر طرف شاگردان و مریدان پیش او می آمدند.

نمکی که در بیان او بود و عمقی که درتحلیلهای او بود و وسعت و قضارت دانشی که از آن برخوردار بودسرمایه های بزرگی بودند که او را در علم وتدریس سخت موفق می کردند. مولوی عمری را چنین میگذراند وهر روز مانند روز پیشین به مدرسه میرفت و تدریس میکرد و نهایتا هنگام غروب به خانه باز می گشت. در این ایام جلال الدین به تحقیق  مشغول بود.

کتب مورد تالیف مولوی:

آثار منظوم مولانا عبارتند از مثنوی معنوی و دیوان شمس یا دیوان کبیر که بعدها در مورد این آثار گفته خواهد شد و همچنین آثار منثور او عبارتند از فیه مافیه و مجالس و مکاتیب.

کتابهای مورد علاقه مولانا:

آثار مولانا  نشان میدهند که چند کتاب در صدر کتابهای مورد مطالعه ومورد علاقه او قرار داشتند. تردیدی نیست که احیا العلوم ابو حامد محد غزالی یکی از این کتابها بود. به قراری که محققان نشان داده اند سرا پای مثنوی مشحون از اندیشه هایی است که امام محمد غزالی در احیا العلوم و سایر آثار خود آورده است. کتاب قوت القلوب ابو طالب مکی نیز محتملا از کتبی است که مورد مطالعه مولوی بوده است. از کتب فقهی احتمالا کتاب هدایه ی مرقینانی مورد توجه وعلاقه او قرار داشته است. نهج البلاغه امام علی (ع) به قرائنی که در مثنوی یافت میشود نیز مورد توجه مولوی قرار داشته است. همچنین از دیوان متنبی است از شعرای حکیم عرب که مولانا علاقه بسیاری که به این دیوان داشت دیوانش را در آستینش قرار میداد ویکی از کتبی بود که بعدها توسط شمس تبریزی از خواندن ان منع میشد. کتاب متعارف بهاء ولد پدر اونیز از کتبی بود که مولوی به شدت از آن بهره میبرد واز آن استفاده میبرد. وآنچه از همسر مولانا منقول است گاه تا صبح در کنار شمع می ایستاد و کتاب پدررا مورد مطالعه قرار میداد. علاوه بر اینها شک نیست که دیوان عطار و دیوان سنایی و آثار نظامی گنجوی و پاره از کتب بزرگان ادب فارسی نیز مورد مطالعه او بودند.

زمان بر مولانا چنین میگذشت.واو آنچنان که زمان اقتضاء میکرد پیرتر وپیر تر میشد.

 

دیدار مولانا با شمس تبریزی و داستان قمار عاشقانه  :

 

برهان الدین ترمذی در سال 638 هجری در قیصریه وفات یافت و تا سال 642 هجری یعنی در 38 سالگی مولانا شمسی در قونیه طالع شد و از آن پس همه زندگی مولانا بدل به روز شد. شمس الدین محمدبن علی بن ملک داد تبریزی که حال ما او را به برکت مولانا شدن جلال الدین میشناسیم از مشایخ آن روزگار و از تربیت یافتگان شیخ رکن الدین سجاجی و بابا کمال جندی و ابوبکر سله باف تبریزی بود .  او یک معلم دوره گرد گمنام و یک قلندر خشن منشی بود که از این شهر به آن شهر می شتافت  و مکتب تاسیس می کرد و کودکان را تعلیم میداد اما به خاطر درشت خویی کودکان در مکتب او نمی ماندند و اولیا فرزندان خود را از مکتب بیرون می آوردند.از این شهر به آن شهر که میرفت به دنبال ارباب قلوب و صاحبدلان و اولیای الهی بود وهر جا صوفی و عارف نام آوری را می شناخت به دیدار او می شتافت.براو چنین گذشت تا قدم به قونیه نهاد.و بین او و جلال الدین محمد که یک مدرس نام بردار شهر بود در یک موقعیت استسنایی ملاقاتی استسنایی دست داد که از برکت آن ملاقات هم جلال الدین محمد بدل به کسی شد که سینه ای شراخانه عالم داشت و هم شمس تبریزی جاودان شد و بر پناه و بر پرتو نام مولانا درخشندگی او جاودان و مبارک گردید.

ما به درستی نمی دانیم در آن ملاقات چه اتفاق افتاد و جلال الدین از شمس چه دریافت کرد. و کدام پرتو بود که چشم او را خیره نهاد و برای همیشه ممنون شمس تبریز و مدیون او داشت. اما همان مقدار میدانیم که جذبه ناگهانی و نا آگاهانه ای بود که مولوی را در کام کشید .وناگهان او را از یک سجاده نشین با وقار بدل به یک قلندر رندی کرد که بازیچه ی کودکان کور شد. اورا از جزم اندیشی و شریعت اندیشی نخستین بیرون آورد و بدل به یک عارف تجربت اندیش کرد.مولوی که تا آنگاه یک عالم غزالی صفت و غزالی منش بود بدل به یک عارف تجربت اندیش شد که فرسنگ ها با حالت پیشین خود فاصله داشت او آنچه را که خوانده بود در کار کرد اما از آنها چون نردبانی استفاده کرد و با آنها قدم بر عرفان و عشق نهاد.آن هدیه ای که شمس به مولانا داد چیزی جز عشق و بلکم چیزی جز قمار عاشقی نبود.

کیفیت برخورد این دو بزرگ همچنان در حاله ای از اسرار باقی مانده است. و کسانی که خواسته اند زندگی و حیات و افکار و تعالیم و شخصیت مولانا را اسطوره ای تر کنند بر رمز آمیز بودن برخورد شمس و جلال الدین انگشت تاکید نهاده اند و ان را هر چه غلیظ تر و پر مایه تر کرده اند .

 داستان ها و اسطوره ها به ما میگویند که هم مولانا در جستجوی مردی بود که برای او از اسرار باطن عالم پرده بردارد و هم شمس الدین تبریزی در خلوت های خویش با خود می نالید که اورا با یکی از مسطوران عالم غیبت آشنا کند. و چنان که بعدها در ضمن سخنان خود آورد ودر کتابی به نام مقالات او گرد آوری شده است شمس از فرط پر گفتاری بر خود می پیچید و مفری و روزنهای نمیافت.وبه تعبیر خود او چون آبی در گرداب محصور افتاده بود و وراه به بیرون نمی جست و و خوف گندیدن داشت وتا به مولانا رسید آن مفر وآن مخلص پیدا شد و مکنده ای و کشنده ای چون جلال الدین محمد در کنار او نشست وآن دریا وقتی به آن جوی رسید آن جوی را مخلص خود کرد و آن جوی را با خود همچون اقیانوس کرد.

داستانها می گویند که شمس هنگمی با جلال الدین محمد برخورد کرد که جلال الدین از مدرسه ی خود که در کاروان سرای پنبه فروشان بود بیرون آمده بود و از خان شکر ریزان میگذشت که شمس به نزد او آمد و دهانه ی  اسب او را گرفت و از جلال الدین محمد پرسید که :

((بایزید بسطامی در مقامات سلوکی و طریقتی بالاتر بود یا محمدبن عبدالله (ص) ؟ ))

جلال الدین بر آشفت و گفت چه جای سوال است محمد پیامبر خدا بود و بایزید مریدی از مریدان او وشاگردی از شاگردان او .

شمس به اعتراض گفت اگر چنین است پس چرا محمد گفت: (( ما عرفناک حق معرفتک )) اما بایزید گفت(( سبحانی ما اعظم شانی))

سخن پیامبر به این معناست که خداوند ا ما تورا آنچنان که باید و شاید نشناختیم.

وآن سخن که از بایزید نقل شده است یکی از سخنانی است که منافات با تعالیم شریعت دارد و معنای آن این است :من چه عظیم الشان هستم پاک باد وجود من که من عظیم الشانم. سخنی که در خور یک بنده ضلیل و مسکین خداوند نیست.

سوال شمس این بود که اگر چنان است محمد برتر از بایزید است . پس چرا یکی چنین میگوید و دیگری چنا ن ادعایی میکند .

مولانا در جواب شمس میگوید که بلی  آن به خاطر آن بود که ظرفیت بایزید سخت تنک بود به نوشیدن قطره ای از می مست شده بود و آن فریادهای مستانه را میکرد.

اما ظرفیت اقیانوس وش محمد چندان فراخ بود که دئریا ها معرفت که در او ریخته بودند همچنان احساس عطش میکرد. وباز از خداوند میخواست که بر او بیشتر فرو ریزند.

گفته اند که وقتی شمس این جواب را از مولانا شنید نعره ای زد و بیهوش گشت و این آغاز دوستی و رفاغت عمری آنان بود.

اما سخنان دیگر هم گفته اند داستان های دیگر هم گفته اند و این سخنان هیچکدام قطعیت تاریخی ندارند.

هرچه بوده این دو یکدیگر را یافتند و به تعبی شمس مولانا را شکار کرد .

این عمر باعث شد که مولوی برای مدتی یعنی برای نزدیک به شانزده ماه  که در کنار شمس تبریزی بو همه چیز و همه کس را فدا کرد. عادت معلوف یعنی به مدرسه رفتن شاگرد گرفتن حتی کتاب خواندن و به رفقا پرداختن و  به خانواده پرداختن  و به امرا و حکام پرداختن همه را ازدم فرو نهاد وارز همه غفلت کرد و شبانه روز به دیدار با شمس پرداخت.

یاران مولانا سخت از او دلگیر بودند واز همه دلگیرتر از شمس زیرا مولانا را تحت اختیار خود قرار داده بود اجازه هیچ ملاقاتی را به مولانا با کسی نمیداد. و استادی که به آنها علم داده و تدریس میکرد و ارشادشان میکرد شمس از آنها گرفته بود.

آنها حیله کردند و چاره ها اندیشیدند و نهایتا تلخی ها و درشتی ها با شمس کردند بطوریکه او را ملول نمودند وچنان شد که شمس ناگهان وبی خبراز جلال الدین محمد قونیه را ترک کرد و به طرف شام و شهر حلب رفت. و مولانا از فراق شمس سخت آشفته و پریشان شد.

نهایتا فرزنش سلطان ولد را به شام به حلب فرستاد. و سلطان ولد موفق شد دوباره اورا بیابد واو را به قونیه باز گرداند.وخود سلطان ولد تا رکاب شمس پیاده تا قونیه آمد.اما این دیدار و نشست دوباره چندان به طول نینجامید. و شمس ناگهان از نظر ها غایب شد و تا امروز کسی نمی داند که او به کجا رفت و بر سر او چه ها آمد.

درباره این موضوع حدسیات مختلف زدند پاره ای از محققان نوشته ان که فرزند بزرگ مولانا یعنی علاء الدین خصوصا باشمس دشمنی میورزید.و شمس از او نفرتی داشت و او هم از شمس نفرتی. گفته اند که پس فوت همسر اول مولانا و وارد شدن همسر دوم مولانا به خانه مولانا دختری به نام کیمیا وارد خانواده شد وپس از آمدن شمس به قونیه این دختر به ازدواج شمس تبریزی در آمد.اما علائ الدین محمد هم خواستگار این دختر بود و بطریکه از خانه شمس نگاه میکرد و شمس این عمل او را بر نمیتافت.

گفته اند که غیبت ناگهانی شمس فرار یا گم شدن او نبود بلکه مقتول شدن او به دست مخالفان او در سال 645ه. بود. که شاید علاء  الدین هم در میان آنها بود.

و عده ای هم گفتند که شمس از قونیه به شام و از آنجا به ایران رفتو به خی رفت و در انجا وفات یافت.

از شمس اثری به جای مانده به نام مقالات که توسط توسط پاره ای از صوفیان از سخنان او نطق برداری می شده است.

ظاهر مولانا:

در احوال مولانا نوشته اند که مردی بود لاغر اندام و با چشمانی نافذ و رویی زرد به خاطر اینکه تغذیه مناسب نداشت و کمتر از ینکه گرسنه باشد سیر بود.

                      ***

نحوه سروده شدن مثنوی

 مریدان و یاران پیشین مولوی که تولد شخصیتی نوین را در او جشن گرفته بودند . در آن زمان در حلقه های صو فیان کتب سنایی و عطار خوانده میشد. به همین برهان نزد مولانا آمدند . ذوق شاعری اورا میدانستند و جوشش ضمیری او را آزموده بودند.واز او خواستند تا دیوانی بسراید تا دستمایهی صوفیان شود و کتاب درسی و سفره های معنوی در حلقه های صوفیان گردد. و از او بهره های باطنی و معنوی ببرند.

مولانا دعوت آنها را اجابت کرد و نی نامهای که سروده بود از عمامه ی خود بیرون آوردو گفت من خودم به همین اندیشه بوده ام. و سروده شدن مثنوی آغاز شد.

مثنوی در خطاب با حسام الدین چلبی سروده میشد . مولانا به صراحت در نثری که در دفتر اول مثنوی نوشته این معنا راگفته است. و مولانا حسام الدین چلبی را ابو فضائل حسام الدین مینامد .

پیش از اینکه حسام الدین چلبی به خلیفگی مثنوی برگزیده شود صلاح الدین زرکوب قونوی خلیفه مولوی و مورد علاقه او بود . و کسی بود که با دیدن او ناطقه مولانا گشوده میشد .

صلاح الدین زرکوب قونوی همان کسی است که دختر خود را به پسر مولوی داد. پارهای از نامه هایی که مولانا به عروس خود نوشته ودر موزه ای از نامه های او گرد آوری شده است از لطیف ترین و پدرانه ترین نامه هایی است که در این زمینه نگاشته شده است.صلاح الدین مردی مردی عامی بود که بعضی از لغت هارا هم به خطا تلفظ میکرد. مولانا نیز برای درس دادن به مریدان وشاگردان همان لغات غلط را غلط تلفظ میکرد و میگفت درست آن است که او میگوید .صلاح الدین در نهایت در محرم سال 657 درگذشت . این صلاح الدین همان کس بود که روزی مولانا در میانه بازار از صدای طلا کوبی صلاح الدین به وجد آمد و در وسط بازا زر فروشان به سماع پرداخت.و آن غزل معروف را سرود که میگوید

یکی گنجی پدید آمد درآن دکان زر کوبی    

زهی معنا زهی صورت زهی خوبی زهی خوبی

پس از وفات صلاح الدین مولانا خاطر خود را مشغول حسام الدین چلبی کرد و حسام الدین مرد فرهیخته ای بود و تحصیل کرده بود و کسی بود که مولانا در مصاحبت با او نطقش باز میشد. او محرم اثرار جلال الدین بود. و حسا م الدین کسی بود که میتوانست مولانا را بر سر شوق بیاورد . میتوانست زبان او را بگشاید و به منزله محرم سر در کنار او بنشیند و رازدان اوباشد. مولانا میگفت :

راز جز با رازدان انباز نیست                 رازاندر گوش منکر راز نیست

و هم چنین مولانا در مورد حسا مالدین میگوید :

"مثنوی را چون تو مبدا بوده ای            گزر فزون گردد تو اش افزوده ای

مثنوی اندر فروغ و در اصول              جمله از آن توست وخود کردی قبول

دقبول آرند شاهان نیک و بد                چون قبو آرند نبود هیچ رد

مثنوی آنچه در اختیارماست 25562بیت است ودر شش دفتر گرد آوری شده است.

تنظیم و تقسیم این شش دفتر از آن خود مولاناست.

پس از سروده شدن دفتر اول که حدود 4000 بیت دارد مولوی دچار ملال و قبض خاطر میشود و این نکات را مولانا در ابیات پایانی دفتر اول گفته است.

مولانا تاریخی درباره سروده شدن مثنوی در اختیار ما میگذارد که میگوید :سروده شدن دفتر دوم مثنوی در سال 662 آغاز شده است.

***

 تصحیح مثنوی :

دیوان مثنوی توسط رینولد نیکلسون  انگلیسی تصحیح شد. ما اینک خصوصا از کتاب مثنوی مولانا نسوخ صحیحی در اختیار داریم. که تا حدود زیادی بر سروده های شخص مولانا منطبق است. چنین اطمینانی را درباره دیوان حافظ نداریم.برای مولوی تمام این فرصت شاید کافی نبود تمام مثنوی را مرور کند.و ویرایش مجدد کند و ابیات سست را از او بزداید. بلکه گر چه چنین فرصتی برای حافظ بلکه سراسر عمر او در این کار سپری شد و نهایتا به خاطر همین تصحیح ها نسخه نهایی دیوان او یافت نمیشود. و درباره پاره ایاز ابیات باید با حدث و گمان سخن گفت و به قطعیت نمیتوان داوری کرد. نسخه های مثنوی که تا قبل از ویرایش نیکولسون در اختیار بود تعداد ابیاتشان گاه تا 27000 بیت میرسید . نسخه ها یی که ابیات الحاقی بسیاری با خود داشت نسخی که پاره ای از ابیات مولوی را مورد تحریفهای بسیاری قرار داده بود. و معزلاتی نیز ساخته بودند که به سبب این بود که شعر بد قرائت شده بود و خواننندگان در فهم درست شعر درمانده و متحیر بودند.

مهمترین اثر مولوی را می توان مثنوی نام نهاد. که ببحر رمل مسدس نوشته شده است.

خلاصه های مثنوی:

یکی از بهترین خلاصه های مثنوی همان است که در قرن نهم و دهم به دست یکی از وعظا و خطبا موفق به ملا حسین کاشفی پدید آمده. او در هرات وشهرهای هرات بر منبر میرفت و وعظ می نمود. کسی است که کتاب روزت الشهدا را نوشته است. و پس از او روضه خوانی روضه خوانی نامیده شد. این شخص بنا بر ذوق عرفانی اش خلاصه مثنوی را به نام لب لباب پدید آورد.

***

دیوان کبیر :

درباره دیوان شمس یا دیوان کبیر ما اطلاعات چندانی نداریم که چگونه سروده شد. ما حتی نمیدانیم سروده شدن دیوان شمس همزمان با دیوان شمس بوده یا خیر .دیوان شمس تا کنون بهترین طبعی که داشته است طبعی است به دست استاد مرحوم بدیع الزمان فروزانفر است که بالغ بر نه جلد است و مشتمل بر 3229 غزل و قطعه و قصیده 1983 رباعی 44 بند ترجیعات.مجموع اشعاری که در دیوان شمس آمده نزدیک 35000 بیت است.و بدین ترتیب مولوی را باید پس از صائب تبریزی پر کار ترین شاعر زبان فارسی دانست. چرا که از صائب نزدیک به 100000 بیت شعر به جا مانده است و رقم اشعاری که از مولانا به دست ما رسیده نزدیک 60000 بیت بالغ میشود. محققانی معتقد اند دیوان شمس حجمی کمتر از این داشته و می باید داشته باشد. پس از مولانا فراوان بودند کسانی که سعی در تقلید شیوه مولانا کرده اند. و اشعاری به سبک او سرودند و در نسخ او داخل کرده اند . چنانکه حال پاره از اشعار و نسخه هایی چاپی که از کلکته هند و جاهای دیگر در دست است ابیات دیوان شمس در آنها بالغ بر 50000 بیت است که روشن است کثیری از آنها متعلق به مولانا نیست . محقق محترم مصطفی مینوی معتقد بود که شاید این سی و چند هزار بیت که از دیوان شمس در دست است یک سوم آنها به قطع به مولانا انتساب پیدا نکند.

این را ادبا هم نوشته اند که دیوان شمس از نظراوزانی که مولانا برای سرودن شعر انتخاب کرده بی نظیر است. تنوعی که در دیوان شمس است در هیچ جای دیگر و هیچ دیوان دیگر یافت نمیشود. بسیاری از این اوزان اوزان ضربی است رقصی. که آدمی را به جست و خیز به بر خاستن و نه به نشستن وا میدارد.    

رباعیات مولوی:

سومین اثر مولانا رباعیات اوست که توسط استاد فروزانفر به چاپ ایشان در سال 1983.م 3966 بیت رسیده است.

***

وفات مولانا:

وفات مولانا در  پنجم جمادی الآخر در سال 672 اتفاق افتاد. وفات او در قونیه به عنوان واقعه ای سخت تلقی در حالی که تا چهل روز چه شیعه چه سنی چه مسیحی و چه یهودی سوگار شدند. پیکرش در قونیه  نزدیک تربت پدرش به خاک سپرده شد. و اکنون به تربت الخضرا معروف است. با اینکه او اهل سنت بود ولی بسیاری از علمای شیعه از جمله آیتالله قاضی که ارادت خاصی به دیوان های مولانا داشت او را فردی شیعه مذهب خوانده اند. و هم چنین گفته شده که نمازی که برای تشیع جنازه مولانا خوانده شده به امامت

شیخ صدر الدین قونیوی بوده است.مقبره مولانا مقبره الخضرا نام دارد كه بعداز وفات بها الدين توسط كيقباد سلجوقي ساخته شده است.  

 

مولانا در آخرین لحظات عمرش در وصیت نامه کوتاهی مینویسد

((علیک بقلت الطعام و قلت الکلام و قلت المنام))

شما را وصيت مي کنم به ترس از خدا در نهان و عيان
و اندک خوردن و اندک خفتن و اندک گفتن و
کناره گرفتن از جرم و جريت­ها و مواظبت بر روزه
و نماز برپا داشتن و فرونهادن هواهاي شيطاني
و خواهش­هاي نفساني و شکيبايي بردرشتي مردمان
و دوري گزيدن از همنشيني با احمقان و نابخردان و سنگدلان
و پرداختن به همنشيني با نيکان و بزرگواران همانا بهترين
مردم کسي است که براي مردم مفيد باشد و بهترين گفتار کوتاه
و گزيده است و ستايش از آن خداوند يگانه است.

***

 فرقه مولویه:

مولانا پس از دیدار با شمس تمام زندگانی خود را وقف پرورش و  تربیت عده ای از سالکان  در خانگاه خود نمود و دسته جدیدی از متوصفه را به مولویه مشهور بودند پدید آورد. این سلسله بعد از مولوی چند قرن در آسیای صغیر و ایران و سرزمین های دیگر پراکنده بودند.در طول اقامت و زندگانی مولانا در قونیه گروهی از پادشاهان و امیرا و عالمان و وزیران با او معاصر یا معشر بودند و نسبت با خداوندگار با حرمت بسیار رفتار میکردند.

مهمتر از همه معین الدین پروانه که غالبا برای استماع مجلس های مولانا به مدرسه او میرفت. و به همین سبب قسمتی از فیه ما فیه خطاب به معین الدین است. 

از میا ن عارفان و شاعران که در قونیه همزمان با او میزیستند صدر الدین قونوی و عراقی و نجم الدین دایه و قاعی طوسی و علامه قطب الدین محمود بن مسعود شیرازی و قاضی سراج الدین ارموی زا میتوان نام برد.

 

سماع مولویه:

مولوی در غرب به رومی مشهور است. او در طول عمر خود نه طریقتی را پایه گذاری کرد و نه قوانین امروزی سماع را وضع کرد  و و او بدون قائده قانونی فقط میچرخید و می رقصید. سماع برای او مسیری بود به سوی بهشت. دری که به سوی آسمان باز میشد وپروازی از زندگی به مرگ و از مرگ پروازی به سوی جاودانگی.

***

                                     سماع

بیا بیا که توی جان جان سماع               بیا که سرو روانی به بوستان سماع

بیا که چون تو نبودست و نخواهاد بود     بیا که چون تو ندیدست دیدگان سماع

بیا که چشمه خورشید زیر سایه توست     هزار زهره تو داری بر آسمان سماع

برون زهر دو جهانی  چو در سماع آیی    برون ز هر دو جهان است این جهان سماع

اگر چه بام بلند است بام هفتم چرخ          گذشته است از این بام نردبان سماع

به زیر پای بکوبید هر چه غیر وی است    سماع از آن شما و شما از آن سماع

چو عشق دست در آرد ز گردنم چه کنم        کنار در کشمش هم چنین در سماع

کناره ذره چو پر شد ز پرتو خورشید         همه به رقص درآیند بی فغان سماع

بیا که صورت عشق است شمس تبریزی   که باز ماند ز عشق لبش دهان سماع

***

مولوي و ايت الله  قاضي:

ملاي رومي را هم عارفي رفيع مرتبه ميدانستند. و هم به اشعار او استشهاد ميكردند و واو را از شيعيان خالص اميرالمومنين ( ع ) ميشمردند. مرحوم قاضي قاعل بودند.

كه محال است كسي كه به كمال برسد و حقيقت ولايت علي را براي او مشهود نشود. و ميفرمودند وصول به توحيد فقط از ولايت است. بنابراين بزرگان معروفترین  و  مشهورترین از عرفان كه اهل سنت اند يا تقيه ميكردند و شيعه بودند و يا به كمال نرسيدند.

تحقیق و بررسی: عارف زمانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 20:22  توسط عارف زماني  |